شمارهٔ ۳۹
م مجیرالدین بیلقانی
0
Altın Yaprak
حاصل روزگار می بینی
غم بی غمگسار می بینی
تا به بوی گلی برآسایند
این همه زخم خار می بینی
گرد عالم بر آی تا کس را
راحتی برقرار می بینی
زان ظریفان که پیش ازین بودند
یکی از صد هزار می بینی
در نگر تا ز قصرهای خراب
یک بنا استوار می بینی
تا تو در عالمی و از عالم
نیک و بد بی شمار می بینی
کرمی از زمانه می شنوی
لطفی از روزگار می بینی
به میان هزار دشمن در
دوستی حق گزار می بینی
زان عزیزان که از میان رفتند
جز غم اندر کنار می بینی
بی حریفان و دوستان عزیز
گرچه صد گونه کار می بینی
راحتی از شراب می بایی
لذتی از شکار می بینی
باده عیش ناچشیده دمی
رنجهای خمار می بینی
همه از کردگار باید دید
هر چه از روزگار می بینی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş