بخش ۴۱ - تمامی سخن
م محمد بن عمادالدین خراسانی
0
Altın Yaprak
از درد دلم خبر نداری
زان فارغی از فغان و زاری
در عشق تو محرمم نسیم است
غم همدم و ناله ام ندیم است
آن دم که بنالم از دل تنگ
بس خون بچکانم از دل سنگ
از سوز درون چو برکشم آه
همچون دل شب کنم رخ ماه
خون دل و آه صبحگاهی
این رفت به ماه و آن به ماهی
ای گلبن باغ دل ربایی
بگذار طریق بی وفایی
در کینه مپیچ و مهربان شو
بایک دل خویش یک زبان شو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş