در عشق تو دل ز دست دادم بر خویش در بلا گشادم
عشق تو گشود آبم از چشم عشق تو ربود خوابم از چشم گفتم که درون پردۀ جان راز تو کنم ز غیر پنهان…
چون باد صبا از آن غم اندوز این قصه شنید از سر سوز برخاست ز راه دل نوازی دربست میان به چاره سازی…
کای هرزه درای بادپیمای وی شیفته رای بی سروپای از خیل که ای تو را چه نام است کاندر سرت این خیال خام است…
در عشق به جز بلا ندیدند جز درد دل و عنا ندیدند چندانک پی وفا سپردند غیراز ستم و جفا ندیدند…
این راه نکرد هیچ کس طی کس زنده برون نرفت از حی
این فکر مخالف از کجا خاست فکری نکنی که این چه سوداست افتاده ای از ره سلامت دوری ز مقام استقامت…
چون باد صبا از آن پری وش این قصه شنید شد مشوش آمد سوی عاشق جگرسوز گفتش سخنان آن دل افروز…
گو ای رخت اوج حسن را ماه سر تا قدمت لطیف و دل خواه ای رشک پری و غیرت حور از روی تو باد چشم بد دور…
دردا که دلم اسیر غم شد اندوه فزود و صبر کم شد پشتم چو کمان ابروی تو از بار غم فراق خم شد…
الحمد لخالق البرایا والشکر لواهب العطایا ای نام تو صدر هر کتابی و آرایش فصل هر خطابی…
دارم ز غم تو ای پری وش چشمی و دلی پر آب و آتش
ای فکر محالت از کجا خاست فکری نکنی که این چه سوداست آن دم که صبا به فال فرخ آمد ز بر تو ای پری رخ…
زو باز چو باد نوبهاری بشنید همان فغان و زاری دانست که دردمند عشق است سرگشته و پای بند عشق است…
گو ای شده از ره خرد دور گشته به هوای خویش مغرور پیداست ز نامه و پیامت کافتاده ای از ره سلامت…
15 / 62 gösteriliyor