بخش ۴۸ - تمامی سخن
م محمد بن عمادالدین خراسانی
0
Altın Yaprak
ای غم زدۀ شکسته خاطر
دلشاد شوی به وصلم آخر
گرچه غم بی کرانه دیدی
جان دادی و کام دل خریدی
اکنون غم جان گداز بگذار
کام از لب دل نواز بردار
وقت است که گیری ام در آغوش
وایام غمت شود فراموش
بس جامه ز شوق من دریدی
بس جور ز فرقتم کشیدی
تا عاقبتت عروس مقصود
از حجلۀ غیب روی بنمود
با تو نظر عنایتم هست
در دامن صبر زن کنون دست
تا روز شود شب امیدت
پر خنده شود لب امیدت
از دامن صبر دست مگسل
کز صبر شود مراد حاصل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş