بخش ۵۴ - تمامی سخن
م محمد بن عمادالدین خراسانی
0
Altın Yaprak
یارب چه دمی ست روح پرور
آن دم که رسد وصال دلبر
ای ماه فلک بسان غلامت
آسوده روانم از پیامت
المنت للٰه ای دل افروز
کامد به سر این غم جگرسوز
چون نامه وصلت ای پری رخ
آورد صبا به فال فرخ
تعویذ دل فکار کردم
سرمایۀ افتخار کردم
از مژدۀ وصل تو شدم شاد
گشتم ز کمین محنت آزاد
شد آتش فرقت تو ساکن
زین مژدۀ روح بخش لیکن
فرمان صبوری ام چو دادی
صد نعل در آتشم نهادی
بگشای نقاب و روی بنمای
زین بیش صبوری ام مفرمای
صبر از دل عاشق است نایاب
کی تشنه کند صبوری از آب
دردی که مرا بود ترا نیست
صبری که تو را بود مرا نیست
زنهار مجوی دوری از من
دیگر مطلب صبوری از من
جانم به لب آمد از صبوری
کافر نکشاد درد دوری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş