شمارهٔ ۱۲۴
ا ابن یمین فریومدی
0
Altın Yaprak
سنبل غالیه گون بر گل تر میشکند
ظلمت شام بر انوار سحر میشکند
هر زمان پسته شیرینش که شور شهر است
خنده یی میزند و نرخ شکر میشکند
هر دمی حسن جهانگیر وی از ابرو و چشم
ساخته تیر و کمان قلب دگر میشکند
تا من از رشته دندانش سخن میگویم
از لطافت سخنم قدر گهر میشکند
میکند بر دل من پیرهن صبر قبا
از سر ناز کله گوشه چو بر میشکند
ناصوابست که آن ترک خطا بی سببی
دل بیمار من خسته جگر میشکند
از می عشق چنان مست شدست ابن یمین
که در خانه معشوق بسر میشکند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş