شمارهٔ ۱۲۹
ا ابن یمین فریومدی
0
Altın Yaprak
طالع سعد دلم زان رخ گلگون گیرد
خرم آندل که چنین طالع میمون گیرد
عاشق از دور فلک کام دل آنگه یابد
که بدندان لب میگون تو در خون گیرد
بی گل عارضت از خون جگر هر سحری
شبه آید رخ من رنگ طبر خون گیرد
ای بسا فتنه که آن غمزه فتانت کند
و آنگهی بر من آشفته مفتون گیرد
بجز آن رسته دندان و رخ خوب که دید
عقد پروین که وطن در مه گردون گیرد
زلف مشکین تو لیلی است کزو مجنونم
ای خوش آنروز که دست من مجنون گیرد
گفتم ایدل کم آن زلف سیه کارش گیر
کان نه ماریست که در وی دم افسون گیرد
دل مرا گفت چو زلفش مگر آشفته شدی
عاقل آخر کم آن حبل متین چون گیرد
سخن ابن یمین گوش کن ایعشوه فروش
تا همه گوش تو در گوهر موزون گیرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş