بخش ۵ - ذکر تولد مختار وفادار عیه الرحمه
ا الهامی کرمانشاهی
0
Altın Yaprak
به هر نامه اندر که دیدم چنین
خبر داده او را بزرگان دین
که مختار از مام فرخ نژاد
به سال نخستین هجرت بزاد
چو ده ساله گشت او رسول خدای
بیفراشت خرگه به مینو سرای
پدرش آن یل نامبردار بود
که در وقعه ی جسر سردار بود
درآن رزم آن پهلو بی همال
تنش در پی پیل شد پایمال
یلی را بخوشید دریای نیل
چو او گشت فرسوده در پای پیل
مراین پور درکودکی راد بود
گرانسنگ و ستوار بنیاد بود
بسی روز دیدند کان بیقرین
نشسته به زانوی ضرغام دین
همی گفت حیدر که کاری بزرگ
پدید آید از این جوان سترگ
بخواهد زبد خواه ما کین ما
شود پیرو رسم و آیین ما
کسی را که اینگونه حیدر ستود
بدینسان ستودن که یارد فزود
یکی بنده بود از چهارم امام
کزو بودی آن شاه دین شادکام
به درگاه شیر خدا و حسن ع
همی تابدند آن دو شاه زمن
بدی – راد مختار بسته میان
پذیرای فرمان همی سالیان
به گاه شه تشنه کام آن جوان
چو می گشت مسلم به کوفه روان
به بنگاه خود برد و پیمان نمود
چو یک چند مسلم درآنجا ببود
شد ازکوفه مختار کآرد سپاه
به امداد فرخ سپهدار شاه
چو او رفت مسلم به آسانیا
درآمد به کاشانه ی هانیا
چو روح سپهدار مسلم چمید
به فردوس و پیش رسول آرمید
بشد راد مختار نیک اعتقاد
گرفتار زندان ابن زیاد
بماند او به زندان همی تا سپهر
زآل پیمبر ببرید مهر
به پیش نیا رفت شاه بهشت
به بد گوهران ملک گیتی بهشت
وزان پس که از شام سوی حرم
برفتند آل رسول امم ص
به زنجیر بازوی او بسته بود
دل از زنده گی پاک بگسسته بود
سرآمد برو چون زمانی دراز
به زندان یکی نامه بنمود ساز
کثیر معلمش بگرفت و برد
به هر کار مختار – به پور عمر درمدینه سپرد
چو پور عمر شوی خواهرش بود
به هر کار مختار یاورش پیام
چو فرزند فاروق عبداللها
زآزار مختار شد آگها
فرستاده را سوی دارای شام
فرستاد و دادش بدنیسان پیام
که مختار را گر نخواهی فساد
رها کن ز زندان ابن زیاد
وگرنه ترا آورم نام پست
که فرمان من مسپر دهر که هست
بترسید در دل یزید پلید
چو پیغام پور خلیفه شنید
سوی پور مرجانه بنوشت زود
که مختار رابند – باید گشود
بشد پور مرجانه فرمانپذیر
رها کردش از سلسه همچو شیر
چو آن شیر – از بند و زندان بجست
به مکه بشد – ایمن آنجا نشست
چو بگذشت چندی بدو روزگار
جهان را دگرگونه گردید کار
به شصت و سه ازهجرت اندر یزید
که بادا به دوزخ عذابش مزید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş