فصل ۱۶۲
ع عینالقضات همدانی
0
Altın Yaprak
در بدایت عشق عشق بلای عاشق بود چون مبردی وی را می ساید و از او می فرساید گاه او را در آتش بلا می اندازد و گاه او را هدف ناوک ولا می سازد و با او می گوید
جنگ سلطانیست اینجا تیرباران چشم دار
کان عروسی ها بود کانجا شکر باران شود
چون روزی چند دیگر برآید عاشق بلاخود شود خود را بر بالا برآرد تا هلاک شود و نامش ازدفتر وجود پاک شود و گوید
من مات عشقا فلیمت هکذا
لاخیر فی عشق بلاموت
چون روزی چند دیگر برآید معشوق بلاء عاشق گردد و بمثل چون سایه شود بیجان سرگردان و بی عیش حیران می گوید
از عتاب سایه همچون دوست در نتوان رمید
جان بباید دادن و چون سایه بیجان آمدن
با خود بار او نتوان کشید و بخود جمال او نتوان دید از برای آنکه نامتناهی را متناهی بقوت خود ادراک نتواند کرد
در دام نیاید ای پسر مه
رو عشق مده که بیکرانست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş