تمهید اصل ثانی - شرطهای سالک در راه خدا

ع عین‌القضات همدانی
0 Altın Yaprak
بدان ای عزیز بزرگوار که اول چیزی از مرد طالب و مهمترین مقصودی از مرید صادق طلب است و ارادت یعنی طلب حق و حقیقت پیوسته در راه طلب می ​باشد تا طلب روی بدو نماید که چون طلب نقاب عزت از روی جمال خود برگیرد و برقع طلعت بگشاید همگی مرد را چنان بغارتد که از مرد طالب چندان بنماند که تمیز کند که او طالب است یا نه مطلوب او را قبول کند من طلب وجد وجد این حالت باشد ای عزیز طالبان از روی صورت بر دو قسم آمدند طالبان و مطلوبان طالب آن باشد که حقیقت جوید تا بیابد مطلوب آن باشد که حقیقت وی را جوید تا بدان أنس یابد انبیا-علیهم السلام- با جماعتی از سالکان طالب خدا بودند سر ایشان ابراهیم خلیل و موسی کلیم بودند- صلوات الله علیهما- نعتشان بشنو ولما جاء موسی لمیقاتنا آمد به ما موسی این طلب باشد واتخذالله ابراهیم خلیلا ابراهیم را دوست گرفت در اصل دوست نبوده باشد آنکس که دوستش گیرند چنان نباشد که خود در اصل دوست بوده باشد این طلب را فقر خوانند اولش الفقر فخری باشد به اصطلاحی دیگر فنا خوانند انتهای او آن باشد که إذا تم الفقر فهو الله نقد وقت شود اما گروه مطلوبان سر ایشان مصطفی آمد- علیه السلام- و امت او بتبعیت وی که یحبهم و یحبونه محمد اصل وجود ایشان بود و دیگران تبع موسی را گفتند جاء آمد مصطفی را گفتند اسری او را بیاوردیم آمده چون آورده نباشد انبیا به نامها و صفات های خدا سوگند خوردند اما خدا به جان و سر و موی و روی او سوگند یاد کرده لعمرک والضحی و اللیل إذا سجی موسی را گفتند انظر إلی الجبل به کوه نگر مصطفی را گفتند ما به تو نگرانیم تو نیز همگی نگران ما شو الم تر إلی ربک کیف مد الظل جماعت امتان او را بیان کرد که من تقرب إلی شبرا تقربت إلیه ذراعا ومن تقرب إلی ذراعا تقربت إلیه باعا ومن أتانی یمشی اتیته هرولة تا اگر یک روش طالب را بود دو کشش مطلوب را بود اما از آنجا که حقیقت است طالب خود مطلوب است که اگر نجویندش نجوید و اگر آگاهیش نکنند آگاه نشود با طایفه ی مطلوبان هر لحظه خطاب این است الأطال شوق الأبرار الی لقایی وإنی الی لقایهم لأشد شوقا شوق از حضور و رؤیت باشد نه از غیبت و هجران واشوقا الی لقاء اخوانی گواه این است أنی لأجد نفس الرحمن من قبل الیمن جواب ده این همه شده است به اصطلاحی دیگر این مقام را بقا خوانند و مسکنت اللهم احینی مسکینا و امتنی مسکینا واحشرنی فی زمرة المساکین علم این سخن آمده است و از این طایفه به عبارتی دیگر خبر داد که ان للهعبادا یحییهم فی عافیة و یمیتهم فی عافیة و یحشرهم یوم القیامة فی العافیةو یدخلهم الجنة فی عافیة دانی که این کدام عافیت است آن عافیت است که شب قدر خواستی در دعا اللهم انی اسألک العفو و العافیة اما ای عزیز شرط های طالب بسیارست در راه خدا که جمله ی محققان خود مجمل گفته ​اند اما یکی مفصل که جمله ی مذاهب هفتاد و سه گروه که معروفند اول در راه سالک در دیده ی او یکی بود و یکی نماید و اگر فرق داند و یا فرق کند فارق و فرق کننده باشد نه طالب این فرق هنوز طالب را حجاب راه بود که مقصود طالب از مذهب آنست که باشد که آن مذهب که اختیار کند او را به مقصد رساند و هیچ مذهب به ابتدای حالت بهتر از ترک عادت نداند چنانکه از جمله ی ایشان یکی گفته است بالقادسیة فتنة ما ان یرون العار عارا لامسلمین و لامجوس ولایهود و لانصاری چون به آخر طلب رسد خود هیچ مذهب جز مذهب مطلوب ندارد حسین منصور را پرسیدند که تو بر کدام مذهبی گفت أنا علی مذهب ربی گفت من بر مذهب خداام زیرا که هر که بر مذهبی بود که آن مذهب نه پیروی بود مختلط باشد و بزرگان طریقت را پیر خود خدای تعالی بود پس بر مذهب خدا باشند و مخلص باشند نه مختلط اختلاط توقف است و اخلاص ترقی و اخلاص در طالب خود شرط است من اخلص لله أربعین صباحا ظهرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه او از مذهب ها دور است ایشان نیز دور باشند گواه است برین تخلقوا بأخلاق الله مگر نشنیده ​ای این دو بیت آنکس که هزار عالم از رنگ نگاشت رنگ من و تو کجا خرند ای ناداشت این رنگ همه هوس بود یا پنداشت او بی رنگست رنگ او باید داشت اگر مذهبی مرد را به خدا می ​رساند آن مذهب اسلام است و اگر هیچ آگاهی ندهد طالب را به نزد خدای تعالی آن مذهب از کفر بتر باشد اسلام نزد روندگان آنست که مرد را به خدا رساند و کفر آن باشد که طالب را منعی یا تقصیری در آید که از مطلوب بازماند طالب را با نهنده ی مذهب کارست نه با مذهب بیت آتش بزنم بسوزم این مذهب و کیش عشقت بنهم به جای مذهب در پیش تا کی دارم عشق نهان در دل ریش مقصود رهی تویی نه دینست و نه کیش تو چه دانی که چه می​ گویم می​ گویم طالب باید که خدا را در جنت و در دنیا و در آخرت نطلبد و در هرچه داند و بیند نجوید راه طالب خود در اندرون اوست راه باید که در خود کند وفی انفسکم أفلا تبصرون همه موجودات طالب دل رونده است که هیچ راه به خدا نیست بهتر از راه دل القلب بیت الله همین معنی دارد بیت ای آنک همیشه در جهان می ​پویی این سعی ترا چه سود دارد گویی چیزی که تو جویان نشان اویی با تست همی تو جای دیگر جویی داود پیغمبر- علیه السلام- گفت الهی ترا کجا طلب کنم و تو کجا باشی جواب داد که أنا عند المنکسرة قلوبهم لأجلی از بهر آنکه هرکه چیزی دوست دارد ذکر آن بسیار کند من أحب شیا أکثر ذکره أنا جلیسمن ذکرنی همین معنی دارد لایسعنی أرضی و لاسمایی و وسعنی قلب عبدی المؤمن آسمان با او چه معرفت دارد که حامل او باشد و زمین با او چه قربت دارد که موضع او بود قلب مؤمن هم مونس اوست و هم محب اوست و هم موضع اسرار اوست قلب المؤمن عرش الله هر که طواف قلب کند مقصود یافت و هر که راه دل غلط و گم کند چنان دور افتاد که هرگز خود را بازنیابد شبی در ابتدای حالت ابویزید گفت الهی راه به تو چگونه است جواب آمد إرفع نفسک من الطریق فقد وصلت گفت تو از راه برخیز که رسیدی چون به مطلوب رسیدی طلب نیز حجاب راه بود ترکش واجب باشد گفتم ملکا ترا کجا جویم من وز خلعت تو وصف کجا گویم من گفتا که مرا مجو بعرش و ببهشت نزد دل خود که نزد دل پویم من باش تا از خود بدرآیی بدانی که راه کردن چه بود ولوأرادوالخروج لأعدوا له عدة زنهار تا نپنداری که قاضی می​ گوید که کفر نیک است و اسلام چنان نیست حاشا و کلا مدح کفر نمی گویم یا مدح اسلام ای عزیز هرچه مرد را به خدا رساند اسلام است و هرچه مرد را از راه خدا بازدارد کفرست و حقیقت آنست که مرد سالک خود هرگز نه کفر باز پس گذارد و نه اسلام که کفر و اسلام دو حالست که از آن لابد است مادام که با خود باشی اما چون از خود خلاص یافتی کفر و ایمان اگر نیز ترا جویند درنیابند بیت در بتکده تا خیال معشوقۀ ماست رفتن به طواف کعبه از عقل خطاست گر کعبه ازو بوی ندارد کنش است با بوی وصال او کنش کعبۀ ماست تا از خودپرستی فارغ نشوی خداپرست نتوانی بودن تا بنده نشوی آزادی نیابی تا پشت بر هر دو عالم نکنی به آدم و آدمیت نرسی و تا از خود بنگریزی به خود درنرسی و اگر خود را در راه خدا نبازی و فدا نکنی مقبول حضرت نشوی و تا پای بر همه نزنی و پشت بر همه نکنی همه نشوی و به جمله راه نیابی و تا فقیر نشوی غنی نباشی و تا فانی نشوی باقی نباشی تا هرچه علایق ست بر هم نزنی در دایرۀ محققان دم نزنی تا آتش در عالم و آدم نزنی یک روز میان کم زنان کم نزنی ای عزیز آشنایی درون را اسباب است و پختگی او را اوقات است و پختگی میوه را اسباب است کلی آنست که آشنایی درون چنان پدید آید به روزگار که پختگی در میوه و سپیدی در موی سیاه و طول و عرض در آدمی که به روزگار زیادت می شود و قوی می گردد اما افزونی و زیادتی که به حس بصرو چشم سر آنرا ادراک نتوان کرد الا به حس اندرونی و به چشم دل و این زیادتی خفی التدریج باشد در هر نفسی ترقی باشد چون سفیدی در موی سیاه و پختگی در میوه و شیرینی در انگور اما به یک ساعت پیدا نشود بلکه هر ساعتی تو افزونی و زیادتی پذیرد اما پختگی که در میوه پدید آید آن را اسباب است خاک بباید و آب بباید و هوا بباید و تابش آفتاب و ماهتاب بباید واختلاف اللیل و النهار بباید این اسباب ظاهر است و اسبابی دیگر بباید چون زحل و مشتری و ستارگان ثابت بباید و هفت آسمان و بعضی از عالم ملکوت بباید چون فرشتگان مثلا ملک الریح فریشته با دو فریشته زمین و فریشته باران و فریشته آسمان و معبود این همه یکی ست که اگر نه او بودی خود وجود همه محو بودی و جمله معدومات به تقدیر موجود بودی و جمله موجودات به تقدیر عدم بودی همچنانکه پختگی میوه را اسباب است بعضی ملکی و بعضی ملکوتی همچنین آشنایی درون را اسباب است هم ملکی و هم ملکوتی هرچه به ظاهر و قالب تعلق دارد ملکی بود چون نماز و روزه و زکاة و حج و خواندن قرآن و تسبیح و اذکار و آنچه افعال قالب بود که ثواب دان حاصل شود و هرچه به باطن تعلق دارد بعضی ملکوتی باشد چون حضور و خشوع و محبت و شوق و نیت صادق همچنین دل آدمی بروزگار آشنا گردد و این اسباب چنانکه باید دست فراهم ندهد الا در صحبت پیری پخته ومن لاشیخ له لادین له که پیران را صفت یهدی من یشاء باشد و از صفت یضل من یشاء دور باشند و ممن خلقنا امة یهدون بالحق تربیت و آداب ایشان است أصحابی کالنجوم بأیهم اقتدیتم اهتدیتم احوال پیر و مرید است دریغا این بیت ها جمال خویش واخلق با خلق نمودندی تا خلق همه از حقیقت خود آگاه شدندی بیت آن را که دلیل ره چون مه نیست او در خطر است و خلق ازو آگه نیست از خود به خود آمدن رهی کوته نیست بیرون ز سر دو زلف شاهد ره نیست تو چه دانی ای عزیز که این شاهد کدام است و زلف شاهد چیست و خد و خال کدام مقام است مرد رونده را مقام ها و معانی ها است که چون آنرا در عالم صورت و جسمانیت عرض کنی و بدان خیال انس گیری و یادگار کنی جز در کسوت حروف و عبارات شاهد و خد و خال و زلف نمی​ توان گفت و نمود مگر این بیتها نشنیده ​ای خالی ست سیه بر آن لبان یارم مهری ست ز مشک بر شکر پندارم گر شاه حبش به جان دهد زنهارم من بشکنم آن مهر و شکر بردارم دریغا چه می شنوی خال سیاه مهر محمد رسول الله می​ دان که بر چهره ی لااله الا الله ختم و زینتی شده است خد شاهد هرگز بی خال کمالی ندارد خد جمال لا اله الا الله بی خال محمد رسول الله هرگز کمال نداشتی و خود متصور نبودی و صد هزار جان عاشقان در سر این خال شاهد شده است میان مرد و میان لقاءالله یک حجاب دیگر مانده باشد چون ازین حجاب درگذرد جز جمال لقاءالله دیگر نباشد و آن یک حجاب کدام است مصراع بیرون ز سر دو زلف شاهد ره نیست این مقام است دریغا چه دانی که شاه حبش کدامست پرده دار الاالله است که تو او را ابلیس می خوانی که اغوا پیشه گرفته استو لعنت غذای وی آمده است که فبعزتک لأغوینهم أجمعین چه گویی شاهد بی زلف زیبایی دارد اگر شاهد بی خد و خال و زلف صورت بندد رونده بدان مقام رسد که دو حالت بود و دو نور فراپیش آید که عبارت از آن یکی خالست و یکی زلف و یکی نور مصطفی است و دیگر نور ابلیس و تا ابد با این دو مقام سالک را کارست ای دوست اینجا ترا معلوم شود که نشان پیر راه رفته آن باشد که جمله افعال و اقوال مرید از ابتدا تا انتها داند و معلوم وی باشد زیرا که پیر که هنوز بلوغ نیافته باشد و تمام نرسیده باشد او نیز خود مرید و طالب باشد پیری را نشاید مریدی جان پیر دیدن باشد چه پیر آیینه ی مرید است که در وی خدا را ببیند و مرید آیینه پیر است که در جان او خود را ببیند همه پیران را تمنای ارادت مریدان است دریغا هر که بر راه و طریق پیر رود مرید باشد مر پیر را و هرکه بر طریق ارادت خود و مراد خود رود مرید مراد خود باشد مریدی پیرپرستی باشد و راه ارادت خود زنار داشتن در راه خدا و رسول او اول مرید را در راه ارادت این باشد که گفته شد ام امرید را ادبهاست یکی ادب آن باشد که از پیر معصومی و طاعت نجوید چنانکه دانستی و دیگر آنکه او را به صورت و عبارت طلب نکند و او را به چشم سر نبیند که آنگاه قالب مجرد بیند از گوشت و پوست بلکه حقیقت و مغز علم و معرفت وی ببیند به چشم دل چه گویی ابوجهل و ابولهب و عتبه و شیبه مصطفی را ظاهر می ​دیدند به چشم سر همچنانکه ابوبکر و عمر و عثمان و علی می​ دیدند اما دیده دل نداشتند تا قرآن بیان نادیدن ایشان کرد که وتراهم ینظرون إلیک وهم لایبصرون آنچه حقیقت مصطفی بود نتوانستند دیدن مقصود آنست که پیر حقیقت و معنی باید طلبیدن و جستن و نه قالب و صورت زیرا که مرید باشد که در مشاهده ی پیر صدهزار فایده یابد ادب دیگر آنست که احوال خود جمله با پیر بگوید که پیر او را روز به روز و ساعت به ساعت تربیت می ​کند و او را از خطرها و روش های مختلف آگاه می​ کند نحن نقص علیک أحسن القصص ازین کلمه نشان دارد که پیر از بهر راه است به خدا و آنچه بدین پیر تعلق دارد آن باشد که راه نماید و آنچه به مرید تعلق دارد آن باشد که جز پیر به کس راز نگوید و زیادت و نقصان نگذارد واقعه یوسف صدیق إذ قال یوسف لأبیه یا أبت إنی رأیت أحد عشر کوکبا واقعه گفتن مریدانست با پیران پس یعقوب گفت یابنی لاتقصص رؤیاک علی إخوتک اول وصیت که پیر مرید را کند آنست که گوید واقعه خود را به کسی مگو پس هرچه فراپیش مرید آید باید که آن را احتمال کند و آن را خود از مصلحت در راه پیر نهاده باشد تا مرید را عجبی نیاید پس چون مرید ازین همه فارغ گردد پیر را نشان با مرید آن باشد که وکذلک یجتبیک ربک ویعلمک من تأویل الأحادیث و راه و مقصود مرید با وی نماید تا وی را نیز استادی درآموزد که ویعلمکم مالم تکونوا تعلمون چون تخلقوا بأخلاق الشیخ حاصل آید کار به جایی رسد که ورفع أبویه علی العرش و خرواله سجدا ادب دیگر آنست که مرید مبتدی حضور و غیبت پیر نگاه دارد و در حضور صورت مؤدب باشد و به غیبت صورت مراقب باشد و پیر را همچنان به صورت حاضر داند اما مرید منتهی را حضور و غیبت خود یکسان باشد آن نشنیده​ ای که آن روز که جان مصطفی را وعده در رسید که پیش خدای تعالی برند عبدالله زید انصاری را فرزندی بود به نزدیک او رفت و از برون رفتن مصطفی ازین جهان پدر را خبر کرد پدر گفت نخواهم که پس از مصطفی این دیده ی من کس را بیند و دعا کرد و گفت اللهم اعم عینی خداوندا چشم من کور گردان حق تعالی دعای وی اجابت کرد فعمیت عیناه در ساعت کور شد معلوم است که عشق ابوبکر و عمر و عثمان و علی- رضی الله عنهم- با مصطفی هزار چندان و بیشتر بود چرا این معنی بر خاطر ایشان گذر نکرد ای عزیز عبدالله زید قوت از ظاهر و صورت مصطفی می​ خورد و می​ چشید که چون غیبت صورت آمد موت چشم حاصل آمد و قوت و غذای ابوبکر از دل و جان مصطفی بود و آن دیگر صحابه که ماصب الله فی صدری شییا إلا و صببته فی صدر ابی بکر ابوبکر را- رضی الله عنه- همچنان غذای جان می ​دادند دریغا مصطفی- علیه السلام- آن روز که از دنیا بیرون خواست رفت اشارتی لطیف کرد در این معنی وگفت ألیوم تسد کل فرجة إلا أبی بکر گفت همه روزنها بسته گردد الا روزن ابی بکر و ابوبکر صفتان که همچنان پهن گشاده باشد اویس قرنی- رضی الله عنه- چونکه مصطفی را می ​دید به حقیقت قصد صورت را به صورت ننمود زیرا که مقصود از دیدن صورت معنی بود چون دیدن معنی حاصل شد صورت حجاب آمد عالمان نارسیده روزگار عذر مادر در پیش نهند مادر بود اما ام أصلی که وعنده ام الکتاب مادر اصلی را چگونه گذاشتی و کی آمدی که او خود مادر اصلی بود که چون مادر را می دید صورت که فرزند او باشد که محمد است هم تبع آن باشد مگر که آن نشنیده ​ای که مجنون را گفتند که لیلی آمد گفت من خود لیلی​ ام و سر به گریبان فرو برد یعنی لیلی با من است و من با لیلی ای دوست بدانکه هرکاری که پیر مرید را فرماید خلعتی باشد الهی که بدو دهند و هرجا که مرید باشد در حمایت آن خلعت باشد که فرمان پیر فرمان خدا باشد من یطع الرسول فقد أطاع الله همین توان بود وجعلنا منکم أیمة یهدون بأمرنا بیان این همه شده است این شیفته را مدتی حالتی و وقتی روی نمودی که اندر سالی چند اوقات نام خدای- تعالی- بر زبان نتوانستمی راندن تا جمال ن والقلم و مایسطرون این بیچاره را بنواخت و قبول کرد و گفت بگو قل هوالله أحد چه توانی دانستن که این در کدام مقام باشد و در کدام حالت شاید گفتن خواندن حقیقی آن باشد که خدا را به خدا خوانی و قدیم را به زبان محدث و آفریده خواندن حقیقی نبود از آن بزرگ نشنیده ​ای که گفت من عرف الله لایقول الله ومن قال الله لایعرف الله گوش دار تا بدانی که چه می ​گوید گفت هرکه خدا را شناسد هرگز نگوید که الله و هرکه الله را بگفت خدا را نشناخت و نشناسد چه دانی که خدا را به خدا چگونه توانی خواندن تا نقطه​ ا ی نشوی الله گفته نباشی از جمله آنکه پیر مرید را فرماید در اوراد یکی اینست که گوید پیوسته می​ گوی لا إله إلا الله چون ازین مقام درگذرد گوید بگو الله نفی و فنای جمله در لا بگذارد و رخت در خیمه إلااللهزند چون نقطه حرف هو شود دو مقام که در میان دو لام است واپس گذارد که این دو مقام و این دو ولایت که مسکن و معاد جمله سالکان راه خداست واپس گذاشته باشد چون مرید بدین مقام رسید پیر او را فرماید تا پیوسته گوید هوهوهو در میان این دو مقام الله فرماید گفتن چون اعراض از همه باشد جز هو هیچ دیگر نشاید گفتن قل هوالله أحد پس ازین توحید باشد خواندن باید که در آن توحید و یگانگی باشد دریغا گویی که مستمع این رمزها و مدرک این سخنها که خواهد بود و که فراگیرد و ذوق این که را چشانند و خلعت این فهم در کدام قالب قلب مطالعه کننده پوشانند اما فراگیر این وردها که این ضعیف بیچاره بسیاری فتوح روحی دیده است ازین وردها اگرچه اذکار و وردهای خدا خود همه مرتبتی بلند دارد اما این اذکار خصوصیتی دیگر دارد ابتدا کرده شد بسم الله الرحمن الرحیم ألحمدلله رب العالمین و الصلوة و السلام علی محمد و آله أجمعین و در همه اوقات این دعا مجربست و مرویست از ایمه کبار اللهم أنی أدعوک باسمک المکنون المخزون السلام المنزل القدس المقدس الطهر الطاهر یا دهر یادیهور یا دیهار یا أزل یامن لم یزل یا أبد یامن لم یلد ولم یولد یا هو یاهو یا هو یا من لا اله الا هو یا من لایعلم ماهوالاهو یا من لایعلم أین هوالاهو یاکاین یا کینان یاروح یا کاینا قبل کل کون و یاکاینا بعد کل کون یا مکونا لکل کون یا اهیا شراهیا آذونی اصباوث <یاقهار یارب العسکر الجرار> یا مجلی عظایم الأمور سبحانک علی حلمک بعد علمک سبحانک علی عفوک بعد قدرتک فإن تولوا فقل حسبی الله لااله الا هو علیه توکلت و هو رب العرش العظیم لیس کمثله شیء و هو السمیع البصیر أللهم صل علی محمد و علی آل محمد بعدد کل شیء کما صلیت علی ابراهیم و علی آل ابراهیم و بارک علی محمد و آل محمد کما بارکت علی ابراهیم و علی آل ابراهیم إنک حمید مجید دریغا ندانم ای عزیز که قدر این دعا دانسته ​ای یا نه دریاب که این دعا بر صدر لوح محفوظ نوشته است و قاری این دعا جز محمد- علیه السلام- نیست و دیگران طفیلی باشند خدای- تعالی- ما را از ثواب این دعا محروم مگرداناد و به لطف و کرم خویش بمنه و لطفه

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.