شمارهٔ ۲۱ - وله
ف فلکی شروانی
0
Altın Yaprak
صورت گردون صفت جسم زمین را جان از او
ماده جان لطف او لیکن خرد حیران از او
آینه رنگی که در یک لحظه گردد پیش چشم
نقش ششدر هشت اشکال فلک عریان از او
آن یمانی تیغ بین اندر یمین او که هست
کفر در ناایمنی اندر امان ایمان از او
زاده ایمان که گر بر آسمان عکس افکند
نور صد خورشید بخشد در زمان کیوان از او
گر کشد مالک رقاب او را به شروان از قراب
خاک ترکستان شود در قیروان قربان از او
گر ز فولاد فلک دشمن سپر سازد شود
ریزه ریزه روز کین چون سونش سوهان از او
او به سر سامان نیا آمد به نسبت لاجرم
دشمن این دودمان شد یسر و سامان از او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş