نخست عقل درین ره خراب کرد مرا محبت آمد و پر آفتاب کرد مرا
در دیده مور اگر روم چون عنقا گم سازم از فراخی جا خود را با این تن بالیده و این نشو نما زین سفله سحاب می کشم منتها
برقیم ولی رنجه نسازیم گیا را همت بگماریم که سوزیم صبا را شمعیم و تهی دستی ما بین که درین بزم سامان فروغی نبود شعله ما را…
خاکستر منصور تو را باز توان سوخت صد مرتبه زیباتر از آغاز توان سوخت نامرد حریفی ست شکیب ارنه در این بزم از شوق نیازی جگر ناز توان سوخت
دلاکی دوش خونم از هر مژه ریخت وز هر مویم ز دار دردی آویخت هر موی که آوازه تیغش بشنید همچو مژه در حظیره دیده گریخت
بردیم باز بر سر نظاره دیده را کردیم رام دیده نگاه رمیده را بردیم نام دلبر و کردیم بی قرار این خون آرمیده عمری طپیده را…
وقتست که این طلسم دولاب اساس در گرده و وارهیم از امید و هراس تا کی به عبث سلسله هستی را بندند و گشایند چو قفل وسواس
نوبهار آمد که مرغان بال و پر گلگون کنند وز نوای ناله هر دم گوش گل پرخون کنند گر سزاوار بهشتم باری ای رضوان مرا در بهشتی بر که آنجا درد دل افزون کنند…
خورشید مباش بخت ما گو مه باش زندان آن را دو روز گو خرگه باش عمری بر ما که مرغ این نه قفسیم نه بود قفس دو روز هم گو ده باش
اگر ز حسن تو یک ذره آشکاره کنند کفن ز شوق شهیدان عشق پاره کنند به آن رسید که از قدسیان چو دین طلبند به سوی زلف پریشان او اشاره کنند…
رندی که شکسته پنجه شور و شرش بدهند نواله دیگران چون شترش چون دست ندارد همه دستش شده اند ای کاش سرش برند و گردند سرش
در دیده نگه چون ز تو در خون بنشیند از تنگدلی چون مژه بیرون بنشیند بی باد درین دشت غبار ره لیلی برخیزد و در دیده مجنون بنشیند…
ای طور ز شوق جلوه ات خانه به دوش پروانه پر سوخته حسن تو هوش بی دیده ز رشک سویت آیم وز شوق چون مردمک دیده شوم آینه پوش
دل در آن زلف پریشان رسد و بنشیند همچو اشکی که به دامان رسد و بنشیند کو مروت که سمومی چو درین دشت آید بر سر خاک شهیدان رسد و بنشیند…
ای کرده سپهر در حریم تو رکوع غم نیست اگر کوکب تو کرد رجوع خورشید سپهر دولتی و خورشید گر شام فرو رود کند صبح طلوع
15 / 543 gösteriliyor