بخش ۶

ا ابوالقاسم فردوسی
0 Altın Yaprak
جهانجوی پیش جهان آفرین بمالید چندی رخ اندر زمین بر آن بیشه اندر سراپرده زد نهادند خوانی چنان چون سزد به دژخیم فرمود پس شهریار که آرند بدبخت را بسته خوار ببردند پیش یل اسفندیار چو دیدار او دید پس شهریار سه جام می خسروانیش داد ببد گرگسار از می لعل شاد بدو گفت کای ترک برگشته بخت سر پیر جادو ببین از درخت که گفتی که لشکر به دریا برد سر خویش را بر ثریا برد دگر منزل اکنون چه بینم شگفت کز این جادو اندازه باید گرفت چنین داد پاسخ ورا گرگسار که ای پیل جنگی گه کارزار بدین منزلت کار دشوارتر گراینده تر باش و بیدارتر یکی کوه بینی سر اندر هوا بر او بر یکی مرغ فرمانروا که سیمرغ گوید ورا کارجوی چو پرنده کوهیست پیکارجوی اگر پیل بیند برآرد به ابر ز دریا نهنگ و به خشکی هژبر نبیند ز برداشتن هیچ رنج تو او را چو گرگ و چو جادو مسنج دو بچه است با او به بالای او همان رای پیوسته با رای او چو او بر هوا رفت و گسترد پر ندارد زمین هوش و خورشید فر اگر بازگردی بود سودمند نیازی به سیمرغ و کوه بلند از او در بخندید و گفت ای شگفت به پیکان بدوزم من او را دو کفت ببرم به شمشیر هندی برش به خاک اندر آرم ز بالا سرش چو خورشید تابنده بنمود پشت دل خاور از پشت او شد درشت سر جنگجویان سپه برگرفت سخنهای سیمرغ در سر گرفت همه شب همی راند با خود گروه چو خورشید تابان برآمد ز کوه چراغ زمان و زمین تازه کرد در و دشت بر دیگر اندازه کرد همان اسپ و گردون و صندوق برد سپه را به سالار لشکر سپرد همی رفت چون باد فرمانروا یکی کوه دیدش سر اندر هوا بر آن سایه بر اسپ و گردون بداشت روان را به اندیشه اندر گماشت همی آفرین خواند بر یک خدای که گیتی به فرمان او شد به پای چو سیمرغ از دور صندوق دید پسش لشکر و ناله بوق دید ز کوه اندر آمد چو ابری سیاه نه خورشید بد نیز روشن نه ماه بدان بد که گردون بگیرد به چنگ بر آن سان که نخچیر گیرد پلنگ بر آن تیغها زد دو پا و دو پر نماند ایچ سیمرغ را زیب و فر به چنگ و به منقار چندی تپید چو تنگ اندر آمد فرو آرمید چو دیدند سیمرغ را بچگان خروشان و خون از دو دیده چکان چنان بردمیدند از آن جایگاه که از سهمشان دیده گم کرد راه چو سیمرغ زان تیغها گشت سست به خوناب صندوق و گردون بشست ز صندوق بیرون شد اسفندیار بغرید با آلت کارزار زره در بر و تیغ هندی به چنگ چه زور آورد مرغ پیش نهنگ همی زد بر او تیغ تا پاره گشت چنان چاره گر مرغ بیچاره گشت بیامد به پیش خداوند ماه که او داد بر هر ددی دستگاه چنین گفت کای داور دادگر خداوند پاکی و زور و هنر تو بردی پی جادوان را ز جای تو بودی بدین نیکیم رهنمای هم آنگه خروش آمد از کرنای پشوتن بیاورد پرده سرای سلیح برادر سپاه و پسر بزرگان ایران و تاج و کمر از آن کشته کس روی هامون ندید جز اندام جنگاور و خون ندید زمین کوه تا کوه پر پر بود ز پرش همه دشت پر فر بود بدیدند پر خون تن شاه را کجا خیره کردی به رخ ماه را همی آفرین خواندندش سران سواران جنگی و کنداوران شنید آن سخن در زمان گرگسار که پیروز شد نامور شهریار تنش گشت لرزان و رخساره زرد همی رفت پویان و دل پر ز درد سراپرده زد شهریار جوان به گردش دلیران روشن روان زمین را به دیبا بیاراستند نشستند بر خوان و می خواستند

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.