بخش ۱ - پادشاهی کیومرث سی سال بود

ا ابوالقاسم فردوسی
0 Altın Yaprak
سخن گوی دهقان چه گوید نخست که نام بزرگی به گیتی که جست که بود آن که دیهیم بر سر نهاد ندارد کس آن روزگاران به یاد مگر کز پدر یاد دارد پسر بگوید تو را یک به یک در به در که نام بزرگی که آورد پیش که را بود از آن برتران پایه بیش پژوهنده نامه باستان که از پهلوانان زند داستان چنین گفت کآیین تخت و کلاه کیومرث آورد و او بود شاه چو آمد به برج حمل آفتاب جهان گشت با فر و آیین و آب بتابید از آن سان ز برج بره که گیتی جوان گشت از آن یک سره کیومرث شد بر جهان کدخدای نخستین به کوه اندرون ساخت جای سر بخت و تختش بر آمد به کوه پلنگینه پوشید خود با گروه از او اندر آمد همی پرورش که پوشیدنی نو بد و نو خورش به گیتی درون سال سی شاه بود به خوبی چو خورشید بر گاه بود همی تافت زو فر شاهنشهی چو ماه دو هفته ز سرو سهی دد و دام و هر جانور کش بدید ز گیتی به نزدیک او آرمید دوتا می شدندی بر تخت او از آن بر شده فره و بخت او به رسم نماز آمدندیش پیش و ز او برگرفتند آیین خویش پسر بد مر او را یکی خوب روی هنرمند و همچون پدر نامجوی سیامک بدش نام و فرخنده بود کیومرث را دل بدو زنده بود به جانش بر از مهر گریان بدی ز بیم جداییش بریان بدی بر آمد بر این کار یک روزگار فروزنده شد دولت شهریار به گیتی نبودش کسی دشمنا مگر بدکنش ریمن آهرمنا به رشک اندر آهرمن بدسگال همی رای زد تا ببالید بال یکی بچه بودش چو گرگ سترگ دلاور شده با سپاه بزرگ جهان شد بر آن دیو بچه سیاه ز بخت سیامک و زان پایگاه سپه کرد و نزدیک او راه جست همی تخت و دیهیم کی شاه جست همی گفت با هر کسی رای خویش جهان کرد یک سر پر آوای خویش کیومرث زین خود کی آگاه بود که تخت مهی را جز او شاه بود یکایک بیامد خجسته سروش به سان پری پلنگینه پوش بگفتش ورا زین سخن در به در که دشمن چه سازد همی با پدر سخن چون به گوش سیامک رسید ز کردار بدخواه دیو پلید دل شاه بچه بر آمد به جوش سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش بپوشید تن را به چرم پلنگ که جوشن نبود و نه آیین جنگ پذیره شدش دیو را جنگجوی سپه را چو روی اندر آمد به روی سیامک بیامد برهنه تنا بر آویخت با پور آهرمنا بزد چنگ وارونه دیو سیاه دوتا اندر آورد بالای شاه فکند آن تن شاهزاده به خاک به چنگال کردش کمرگاه چاک سیامک به دست خروزان دیو تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو چو آگه شد از مرگ فرزند شاه ز تیمار گیتی بر او شد سیاه فرود آمد از تخت ویله کنان زنان بر سر و موی و رخ را کنان دو رخساره پر خون و دل سوگوار دو دیده پر از نم چو ابر بهار خروشی بر آمد ز لشکر به زار کشیدند صف بر در شهریار همه جامه ها کرده پیروزه رنگ دو چشم ابر خونین و رخ بادرنگ دد و مرغ و نخچیر گشته گروه برفتند ویله کنان سوی کوه برفتند با سوگواری و درد ز درگاه کی شاه برخاست گرد نشستند سالی چنین سوگوار پیام آمد از داور کردگار درود آوریدش خجسته سروش کز این بیش مخروش و باز آر هوش سپه ساز و برکش به فرمان من بر آور یکی گرد از آن انجمن از آن بد کنش دیو روی زمین بپرداز و پردخته کن دل ز کین کی نامور سر سوی آسمان بر آورد و بدخواست بر بدگمان بر آن برترین نام یزدانش را بخواند و بپالود مژگانش را و زان پس به کین سیامک شتافت شب و روز آرام و خفتن نیافت

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.