بخش ۱ - آغاز داستان
ا ایرانشان ابن ابی الخیر
0
Altın Yaprak
چنین گفت دهقان موبدنژاد
چو بر ما در داستان برگشاد
که تاج از کیومرث فرخنده پی
یکایک بیامد به کاووس کی
چو کاووس کی کرد فرمان دیو
تبه شد بر او راه کیهان خدیو
سوی آسمان شد به پر عقاب
جهان ویژه بگرفت افراسیاب
ز هر کشوری باز برخاست جنگ
بر ایرانیان شد جهان تار و تنگ
بماندند بی شاه و بی تخت و گاه
همه پیش و پس کس ندانست راه
ز خون سیاوش نه خواب و نه خورد
همه با دم سرد و با روی زرد
ز روی هوا ابر بگسست و نم
بیامد همی بر زمین بیش و کم
به ایران ز تنگی به جایی رسید
که کس رستنی بر زمین بر ندید
زن و مرد و کودک شده شاهجوی
یکایک به هر کشوری پوی پوی
خجسته سروشی به گودرز گفت
به خواب اندر ای مرد با داد جفت
شما را جهاندار کیخسروست
به توران زمین است و شاهی نوست
ز پشت سیاوخش با فر و هوش
به پاکی چو آب و به دیدن سروش
هرآنگه که او ایدر آید همی
همه رنج مردم سر آید همی
نیارد کس او را مگر گیو نیو
برفت مر او را بیاورد گیو
به فرش جهان یکسر آباد گشت
دل مردم از داد او شاد گشت
چو کین پدر از نیا بازیافت
سر از پادشاهی سراسر بتافت
برفت و به لهراسب داد او شهی
که بود او سزای کلاه مهی
به گشتاسب آمد ز لهراسپ شاه
که فرزند او بود و زیبای گاه
از او زاد اسفندیار دلیر
که در رزم بودی به مانند شیر
بدین بر نیامد بسی روزگار
که شد کشته پیش وی اسفندیار
به دست تهمتن که چون او دگر
سواری به گیتی نه بندد کمر
به گیتی از او بهمن آمد پدید
تهمتن همی داشتش چون سزید
هنرهای رستم بیاموخت گرد
یلی گشت با زور و با دستبرد
ز لهراسب و گشتاسب و اسفندیار
به جز شاه بهمن نبد یادگار
چو گشتاسب را تیره گون گشت روز
یکی نامه کرد او سوی نیمروز
به رستم که ای نامور تهمتن
زمانه کنون تاج بستد ز من
یکی دم زدن مر مرا ماند بس
به گیتی نمانده ست جاوید کس
ز من یادگارست بهمن تو را
همین پند گوید برهمن تو را
مر او را هم اندر زمان ایدر آر
تو خود پهلوان باش و او شهریار
ممان تا به دشمن رسد تاج و تخت
که فردات دامن بگیریم سخت
فرستاده زی سیستان رفت تفت
جهاندیده خسرو ز گیتی برفت
چو بهمن ز مرگ نیا کرد یاد
سوی بلخ رفت او شتابان چو باد
ابا او یکی نامدار انجمن
چو دستان و چون رستم پیلتن
همی بود یک هفته با سوگ و درد
نخفت و نیاسود و چیزی نخورد
جهان تا جهانست و چون من شنود
چو بهمن دگر تاجداری نبود
به بالا و دیدار و مردانگی
به فر و بزرگی و فرزانگی
ز خورشید تابان نکوتر بدی
ز زانو دو دستش فزون تر بدی
روان را به دانش برافروخته
ز رستم هنرها بیاموخته
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş