ف

فیض کاشانی

1.188 şiir

0 Altın Yaprak

فیض کاشانی şiirleri

Arama yardımı

ابلیس دید کآدم خاکی بزرگ شد از حق نیافت منزلت و جاه و اجتبا پیچید همچو مار و شد اندر دهان مار مارش کشید تا به جنان از ره خفا…

آنگه به معجبان ملایک خطاب کرد کاینک خبر کنید ز اسماء من مرا گفتند کار تست منزه ز علم کس ما را چه اسم و چه خبر از اسم هؤلا…

1

در گوش شیعه چون ز ثناشان صدا رسید برداشتند نغمه بر آثار آن صدا پیچید بانگ غلغل تسبیح خاصگان در بارگاه قدس به اصناف نغمه ‏ها…

امر آمد از جناب الهی که اهبطوا نازل شوید سوی زمین هر چهار تا شد دیو حیه و آدم و حوا به جان و تن این دو عدوی آن دو و آن نیز مثل ذا…

آدم چو دید صورت زیبای دلفریب در خویش یافت جانب او میل و اشتها گفتا که کیستی تو چنین بهر چیستی گفتا که آفریده حقم کما تری‏…

آدم قبول کرد و دگر توبه تازه کرد از روی عجز و گفت که اغفر ذنوبنا پس نام مصطفا به زبان راند و مرتضی آنگاه نام فاطمه آن زبدة النسا…

چون نوبت وجود به ابدان ما رسید این کار ز آفرینش آدم شد ابتدا پروردگار سوی ملایک خطاب کرد خواهم یکی خلیفه کنم در زمین به پا…

آدم ز حسن و بهجت آن در شگفت ماند کاشباح نور و علم چه قوم است ای خدا آمد ندا که نور حبیب خدای تست با نور اوصیای وی و شاه اوصیا…

آدم چو دید مکرمت و سجده و بهشت گفتا در آسمان و زمین کیست مثل ما آمد ندا که سر به سوی عرش کن ببین آمد چو دید در نظرش نور مصطفا…

ای حسن تو جلوه گر ز اسما و صفات روی تو نهان در تتق این جلوات اندیشه کجا بکبریای تو رسد هیهات ازین خیال فاسد هیهات

ای فیض بسی موعظه گفتی به عبث در گوش نکردی در و سفتی به عبث نوری بدل کسی نمی بینم من بس خانه تاریک که رفتی به عبث

جان را در اشک شست و شو باید کرد دل را از غیر رفت و رو باید کرد چون پاک شود وجودش از آلایش آنگه آن را نثار او باید کرد

1

15 / 1.000+ gösteriliyor

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.