غزل شمارهٔ ۱۲۲
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
مرا سودای عشق آیین دین است
همیشه عاشقم کار من این است
دلم شاد است اگر دارم غم عشق
غم عشق ارندارم دل غمین است
بود عشقم بجای جان شیرین
چو عشق از سر رود مرگم همین است
سرم میخانه صهبای عشقست
دلم دیوانه عقل آفرین است
زدولتهای عشق این بس که دلرا
زهر سو دلربایی در کمین است
مرا گر عاقلان دیوانه خوانند
یکی را تا زحشر عشق این است
مرا در عشق باید مرد و جان برد
نجات جان و دل فیض اندرین است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş