غزل شمارهٔ ۴۱۱
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
در سر چو خیال تو درآید
درهای فرح به رخ گشاید
هرگاه به یاد خاطر آیی
فردوس برین به خاطر آید
نام تو چو بر زبان رانم
هر موی زبان شود سراید
جان را بخشد حیات تازه
پیکی که ز جانب تو آید
چشم از خط نامه نور گیرد
جان فیض ز معنیش رباید
تا دیده به خون دل نشویی
حاشا که دوست رخ نماید
چشم نگریسته در اغیار
آن حسن و جمال را نشاید
تا دل نکنی ز غیر خالی
در وی دلدار در نیاید
حق در دل آن کند تجلی
کاین آینه از سوی زداید
چشمی که گذر کند ز صورت
معنیش جمال می نماید
چشم سر و سر گشوده دارم
تا او ز کدام در در آید
چون فیض دل شکسته دارد
او را رسد ار غمی سراید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş