غزل شمارهٔ ۴۱۶
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
عاشقی را جگری می باید
احتمال خطری می باید
نتوان رفت در این ره با پای
عشق را بال و پری می باید
گریه نیم شبی در کار است
دود آه سحری می باید
دیده را آب ده از آتش دل
عشق را چشم تری می باید
نبری پی سوی بی نام و نشان
خبری یا اثری می باید
از تو تا اوست رهی بس خونخوار
راه رو را جگری می باید
تو نه مرد چنین دریایی
رند شوریده سری می باید
بر تنت بار ریاضت کم نه
روح را لاشه خری می باید
دست در دامن آگاهی زن
سوی او راهبری می باید
نتوانی تو بخود پی بردن
مرد صاحب نظری می باید
چشم و گوش تو بشرک آلوده است
چشم و گوش دگری می باید
هست هر قافله را سالاری
هر کجا پاست سری می باید
ناز پرورد کجا عشق کجا
عشق را شور و شری می باید
چون مگس چند زند بر سر دست
فیض را لب شکری می باید
عاقبت نخل امید ما را
از وصال تو بری می باید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş