غزل شمارهٔ ۴۵
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
هان رستخیز جان رسید شد در بدن زلزال ها
افکند تن اثقال ها بگشود جان را بال ها
افکند هر حامل چنین از هول زلزال زمین
گشتند مست اینچنین انداختند احمال ها
بی هوش شد هر مرضعه از شدت این واقعه
دست از رضاعت بازداشت بی خود شد از اهوال ها
انسان چو دید این حال ها گفت از تعجب مالها
گفتند از ارض بدن بیرون فتاد اثقال ها
گفت این زمین اخبارها وحی آمدش در کارها
از ربک اوحی لها کرد او عیان احوال ها
در امتزاج جسم و جان کردند حکمت ها نهان
کشتند در تن تخم جان تا بر دهد اعمال ها
تن را حیات از جان بود جان زنده از جانان بود
جان او بدن عریان شود تا گستراند بال ها
ابدان ز جان عمران شود وز رفتنش ویران شود
جان از بدن عریان شود تا گستراند بال ها
زآمدشد این جسم و جان نگسست یکدم کاروان
افتاد شوری در جهان زین حل و زین ترحال ها
پر شد دل فیض از انین زان می کند چندان چنین
تا از دلش چون از زمین بیرون فتد اثقال ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş