غزل شمارهٔ ۴۷۶
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
در میکده دوش رند قلاش
میگفت به پاکباز اوباش
کز سر حقیقتم خبر ده
یک نکته بگو برمز یا فاش
گفتا سخن برهنه خواهی
بشنو تو ز عور مفلس لاش
جز ذات یگانه مجرد
کس نیست در اینسرا تو خوشباش
پیوسته موحد است خود را
پنهان شده لام و الف در الاش
هر کو فانی دروست باقیست
من مات من الهوی فقد عاش
این حرف اگر فقیه فهمد
شاباش زهی فقیه شاباش
چون فیض اگر شوی مجرد
بس فیض که یابی از سخنهاش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş