غزل شمارهٔ ۵۳۷
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
در جهان افگنده غوغای عشق
عالمی را کرده شیدای عشق
آفتاب و ماه و اخترها روان
روز و شب سرگشته سودای عشق
کرد مینای فلک قالب تهی
بر زمین تا ریختی صهبای عشق
میدهد جانرا حیوتی دم بدم
صور اسرافیل بی آوای عشق
میکشد جانهای اهل دل ز تن
دست عزراییل استیلای عشق
عقلها را همچو سحر ساحران
میکند یک لقمه اژدرهای عشق
رفته رفته میشوم از خود تهی
تا سرم پر گردد از سودای عشق
در دل شب عاشقانرا عیشهاست
خوشتر است از روزها شبهای عشق
روزهای تیره بر شبها فزود
عمر من شد یک شب یلدای عشق
ای تهی از معرفت زحمت ببر
فیض داند قدر نعمتهای عشق
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş