غزل شمارهٔ ۵۸۵
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
نه من امروز به دل نقش خیالت بستم
روزگاریست که از باده عشقت مستم
کردم آلوده به می جامه تقوی و صلاح
آه گر دامن پاک تو نگیرد دستم
نسبت قد تو با سرو صنوبر کردم
پیش چشم تو ز کوته نظری ها بستم
بستم این عهد که پیمانه کشی ترک کنم
باز در عهد تو پیمان شکن آن بشکستم
محتسب بهر خدا هیچ مگو با خود باش
که من از روز ازل آنچه نمودم هستم
نه من امروز شدم عاشق و پیمانه پرست
از دم صبح ازل تا به قیامت مستم
فیض تا چند به زنجیر خرد باشد بند
شکر لله که دیوانه شدم وارستم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş