غزل شمارهٔ ۶۸۵
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
از غیبب عدم رخت بهستی چو کشیدیم
از پرتو خورشید تو چون صبح دمیدیم
چون چشم گشودیم بر آن چشمه خورشید
از شعشه اش چشم چو خفاش کشیدیم
پرسند گر از ما که چه دیدید در آنروز
گوییم که دیدیم جمالی و ندیدیم
دیدن نگذارد رخ خورشید جنابش
خورشید رخت چون نتوان گفت که دیدیم
یکچند در آرامگه عالم بالا
با خیل ملک خوشدل و آسوده چریدیم
چون روی نهادیم ز افلاک سوی خاک
سوی طرب و کودکی و جهل خزیدیم
تشریف خرد قامت ما را چو بیاراست
در دامگه محنت ابلیس فتیدیم
زین دامگه ای فیض چو سالم بدر آییم
مستوجب اکرام و سزاوار مزیدیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş