غزل شمارهٔ ۷۲۴
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
در سرم عشق تو ای یار همانست همان
در دلم حسرت دیدار همانست همان
شعله آتش سودای تو در سر باقیست
دل سوزان شرربار همانست همان
غم و اندوه فراق تو همانست که بود
زاری دیده خونبار همانست همان
در دلم صبر دگر نیست همین بود همین
جورت ای شوخ جفا کار همانست همان
تیر مژگانت همان خون دلم می ریزد
ستم غمزه خونخوار همانست همان
چشم مست تو همان راهزن دین و دلست
فتنه نرگس خمار همانست همان
شربت نوش دهان تو همان روح افزاست
هم دوای من بیمار همانست همان
شیوه ناز و تغافل که تو را بود بجاست
ستم و جور ز اغیار همانست همان
دمبدم عشق توام رو به ترقی دارد
زان که حسن تو در این کار همانست همان
دیده فیض به وصلت نگرانست هنوز
حسرت چشم گهربار همانست همان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş