غزل شمارهٔ ۸۴
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
آهنگ جانان کرد جان ای مطرب آهنگی بس است
دیوانه شد دل زان پری دیوانه را رنگی بس است
ما مست پیغام وییم شیدای دشنام وییم
صلح از برای مدعی ما را از او جنگی بس است
کی بیخودان بوی او دارند تاب روی او
در دست ما آشفتگان از زلفش آونگی بس است
مطرب نوا را ساز کن برگ و نوا آغاز کن
گو جان و دل پرواز کن ما را بت سنگی بس است
سنگین دلا سنگین دلا با ما مکن جور و جفا
ماخستگان نازک دلیم این شیشه را سنگی بس است
دل بیخودی آغاز کرد آهنگ رفتن ساز کرد
یا آه درد آلوده یا وین نغمه چنگی بس است
از عشق جانان سرخوشیم بگذار تا خواری کشیم
تا می نمی خواهیم ما عشاق را ننگی بس است
ما در درون دل خوشیم گو در برون تنگی کشیم
وسعت چه باشد سینه را جا کلبه تنگی بس است
هر کس بود در کار خود فیض و خیال یار خود
زهاد را بویی بس و عباد را رنگی بس است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş