شمارهٔ ۶۲
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
نفس برآید و مقصود بر نمی آید
فغان که بخت من از خواب بر نمی آید
کسی ز مهدی هادی نشان نمی بخشد
به سوی ما ز خیالش خبر نمی آید
به آب دیده شب و روز تربیت کردم
نهال گلبن شوقش به بر نمی آید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
زمان محنت هجرش به سر نمی آید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
که آب زندگیم در نظر نمی آید
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا
وزان میانه یکی کارگر نمی آید
چه سعی ها که نمودیم فیض در ره او
دریغ کار ز ما این قدر نمی آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş