شمارهٔ ۶۴
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
شوقت نه سرسریست که از سر به در شود
مهرت نه عارضی است که جای دگر شود
شوق تو در ضمیرم و مهر تو در دلم
نوعی نیامده است که با جان به در شود
دردیست درد هجرت تو کاندر علاج آن
هرچند سعی بیش نمایی بتر شود
اول منم که در غم هجر تو هر شبی
دود دلم به گنبد افلاک پر شود
جانی که بوی برد ز گلزار وصل تو
او را چگونه بیگل رویت به سر شود
گوشی که شرح وصف کمال رخت شنید
شاید که از حدیث لبت پرگهر شود
چون کیمیای مهر تو با فیض همره است
روزی امید هست که این خاک زر شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş