غزل شمارهٔ ۱۰۱
ف فروغی بسطامی
0
Altın Yaprak
گرنه خورشید فلک خاک نشین ره تست
پس چرا هر سحر افتاده به جولان گه تست
هر کجا می گذری شعله آه دل ماست
هر طرف می نگری جلوه روی مه تست
خاک درگاه تو سر منزل آسودگی است
نیک بخت آن سر شوریده که بر درگه تست
دیده تا زلف و زنخدان تو را یوسف دل
گاه در گوشه زندان و گهی در چه تست
هیچم از کار دل غمزده آگاهی نیست
تا مرا آگهی از غمزه کارآگه تست
کاشکی خون مرا تیغ محبت می ریخت
بر سر خاک شهیدی که زیارت گه تست
تو سهی سرو خرامان ز کجا می آیی
که دل و جان فروغی همه جا همره تست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş