غزل شمارهٔ ۴۱۹
ف فروغی بسطامی
0
Altın Yaprak
ثواب من همه شد عین رو سیاهی من
که خواجه در غضب آمد ز بی گناهی من
فغان که دور فتادم ز کوی ماهوشی
که در گدایی او بود پادشاهی من
به جرم بی گنهی کشتی ام خوشا روزی
که غمزه تو درآید به عذرخواهی من
توان شناخت که من دردمند عشق توام
نه اشک سرخ و رخ زرد و رنگ کاهی من
ز کشتگان غمت چون گواه می طلبند
گواه من نبود غیر بی گواهی من
به غیر تیغ پناهم نماند و می پرسم
که رحم در دلت آید ز بی پناهی من
سحر به کشتنم از در درآمدی سرمست
مگو نداشت اثر آه صبحگاهی من
نریخت تا به زمین خون پاک بازان را
به خون دلیر نشد دلبر سپاهی من
سزد فروغی اگر کج کلاه من گوید
که فتنه راست شد از فر کج کلاهی من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş