غزل شمارهٔ ۴۴۲
ف فروغی بسطامی
0
Altın Yaprak
تنها نه جا به خلوت دل ها گرفته ای
ملک وجود را همه یک جا گرفته ای
تا شانه را به جعد معنبر کشیده ای
کاشانه را به عنبر سارا گرفته ای
یارب چه لعبتی تو که چندین هزار دل
از جعد چین به چین چلیپا گرفته ای
من خود گرفتم از تو توان برگرفت دل
با این چه می کنم که به جان جا گرفته ای
حسرت مبر ز گریه بی اختیار ما
اکنون که اختیار دل از ما گرفته ای
گفتی صبور باش به سودای عشق من
وقتی که صبرم از دل شیدا گرفته ای
دل خسته دو لعل تو را جان به لب رسید
با آن که نکته ها به مسیحا گرفته ای
آسوده از تو در حرم و دیر کس نماند
کآسودگی ز مؤمن و ترسا گرفته ای
روزی دل فروغی مسکین شکسته ای
کز دست غیر ساغر صهبا گرفته ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş