غزل شمارهٔ ۵۲
ف فروغی بسطامی
0
Altın Yaprak
پایه عمر گران مایه بر آب است برآب
همه جا شاهد این نکته حباب است حباب
باده خور باده به بانگ نی و فتوای حکیم
زان که دل درد تو را چاره شراب است شراب
بر سر کوی خرابات کسی آباد است
که مدام از می دیرینه خراب است خراب
گر به تیغم نزند محض گناه است گناه
ور به خونم بکشد عین ثواب است ثواب
رسم عشاق جگر خسته نیاز است نیاز
خوی خوبان ستم پیشه عتاب است عتاب
آن که عشق تو نورزید جماد است جماد
وان که می با تو ننوشید دواب است دواب
تا تو را اهل نظر هیچ تماشا نکنند
خم به خم زلف تو بر چهره نقاب است نقاب
در سفالین قدح از شیشه مکن می به درنگ
که مدار فلک سفله شتاب است شتاب
گر فروغی نرود از سر کویت چه کند
که ملاقات رقیب تو عذاب است عذاب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş