غزل شمارهٔ ۷۰
ف فروغی بسطامی
0
Altın Yaprak
از دل سخت تو کز سنگ سیه سخت تر است
می توان یافت که آه دل ما بی اثر است
من و سودای غمت گر همه جان در خطراست
من و خاک قدمت گر همه خون در هدر است
آن که کرد از غم عشق تو ملامت ما را
علت آن است که از شادی ما بی خبر است
به خدا کز تو کسی قطع نظر نتواند
زآن که این حسن خدا داده برای نظر است
آن که از صورت خوب تو نمی پوشد چشم
الحق انصاف توان داد که از دل بصر است
کسی از دست قضا جان به سلامت نبرد
مگر آن تن که بر تیغ محبت سپر است
گر به جان بوسه فروشد لب جانان سهل است
نفع خود را مده از دست که عین ضرر است
ترک سر کردم و از دردسر آسوده شدم
تا نگویند که سودای بتان دردسر است
هر کسی قبله ای از بهر پرستش دارد
قبله جان فروغی صنم سیم بر است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş