شمارهٔ ۱۴
ف فروغی بسطامی
0
Altın Yaprak
نشیه ای داده به من دست از این مطلع شاه
که ننوشیده قدح بی خبر از خویشتنم
گر دهد باده کنون ساقی سیمین بدنم
توبه پیش به یک جرعه می برشکنم
تا به پیرانه سرت جام دمادم بخشند
ای جوان باده به من بخش که پیر کهنم
مستی عشق تو را چند نهان باید داشت
بشنود گو همه کس بوی شراب از دهنم
حال پروانه دل سوخته من می دانم
کز ازل شمع رخت سوخت به هر انجمنم
آن که بر کشتن من تیغ کشیده ست تویی
وان که از تیغ تو گردن نکشیده ست منم
آن چنان بر سر کویت به غریبی شادم
که به خاطر نگذشته است خیال وطنم
روز هجرت ز گران جانی خود حیرانم
که نرفته ست چرا جان گرامی ز تنم
رهبری کرد به کوی تو و برد از راهم
عشق هم راه بر من شد و هم راهزنم
تا لبت گفته به من سر سخن دانی را
کرده سلطان سخن سنج قبول سخنم
مالک نظم گهربار ملک ناصردین
که ز فیض لب او صاحب در عدنم
خسرو عهد فروغی نظری کرده به من
که ز شیرین سخنی شور به عالم فکنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş