شمارهٔ ۱۲۳
ف فضولی بغدادی
0
Altın Yaprak
مرا هرگه که پندی می دهد با چشم تر ناصح
نهال محنتم را می دهد آب دگر ناصح
بس است این سوز در من گر نصیحت نشنود زین بس
به دم هردم نسازد آتشم را تیزتر ناصح
مرا گوید که مردم را به افغان درد سر کم ده
نمی دانم چه حاصل می کند زین درد سر ناصح
نصیحت می کند کز خلق پنهان دار دردت را
ندارد غالبا از درد پنهانم خبر ناصح
به پند ناصح از خون جگر خوردن نگردم بس
ز من از من بتر صد داغ دارد بر جگر ناصح
گشود از پند سیل خونم از مژگان نمی دانم
زبان بگشاد یا زد بر رک دل نیشتر ناصح
فضولی راحتی گر بایدت از موج خون سدی
ببند اطراف خود تا کم کند سویت گذر ناصح
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş