شمارهٔ ۱۳۲
ف فضولی بغدادی
0
Altın Yaprak
بر گلویم تیغ ترک تند خوی من رسید
تشنه لب بودم که آبی بر گلوی من رسید
از نسیم وصل جانها را معطر شد دماغ
غالبا کز ره غزال مشکبوی من رسید
ژاله وش بارید ازو سنگ ملامت بر سرم
آفتی بر کشتزار آرزوی من رسید
کشته آنم که در جولان سمند ناز را
سرکشد از سرکشی هرگه که سوی من رسید
عالم از افسانه فرهاد و مجنون شد تهی
تا بگوش اهل عالم گفت و گوی من رسید
همچو من دیوانه ای دیگر به سرحد فنا
گر رسید البته هم در جست و جوی من رسید
گفتم از گریه فضولی پای در گل ماند گفت
اینچنین بهتر که نتواند بکوی من رسید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş