شمارهٔ ۱۳۵
ف فضولی بغدادی
0
Altın Yaprak
به حالم التفات آن ماه رو بسیار کم دارد
دل از کم التفاتی های او بسیار غم دارد
دمی از مهر بیند سوی من آن مه دمی از کین
به سان صبح تیغ التفات او دو دم دارد
چه خوش باغی ست عالم پر گل و سوسن چه سود اما
گلش بوی تغیر سوسنش رنگ عدم دارد
نمی گردد خیال گرد راهش دور از چشمم
محال است این که خیزد گرد از جایی که نم دارد
از آن لطفی ست بر من هر ستم عمری ست کآن بدخو
ز بیم طعنه بر من لطف در رنگ ستم دارد
قد خم گشته ام را چرخ دور انداخت از کویش
کم افتد بر نشانه از کمان تیری که خم دارد
بساط عشق کم می ماند از منصوبه خالی
فضولی نیست بازی عشقبازی صد الم دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş