شمارهٔ ۱۶۴
ف فضولی بغدادی
0
Altın Yaprak
جان بیرون رفته را بویت به تن می آورد
مرده را ذوق کلامت در سخن می آورد
هست شبنم یا نسیم صبح با ذکر لبت
غنچه ها را آب حسرت در دهن می آورد
زلف پرچین برگشا تا بر خطا قایل شود
آنکه رنجی می برد مشک از ختن می آورد
سوی شیرین جوی شیر از بیستون هر صبح و شام
سیل سیلاب سرشک کوهن می آورد
بوی گل گر از چمن بیرون رود بی وجه نیست
بلبل گم گشته را سوی چمن می آورد
سرورا نسبت به نخل قامت خوبان مکن
نخل قامت میوه سیب ذقن می آورد
در غم آن قامت و عارض فضولی هرکه مرد
تا قیامت خاک او سرو و سمن می آورد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş