شمارهٔ ۱۷۳
ف فضولی بغدادی
0
Altın Yaprak
یار از عاشق نمی باید که پروا شود
تا نه عاشق درد دل گوید نه او رسوا شود
ما دهان یار را از غنچه بهتر گفته ایم
غنچه هم این حرف خواهد گفت گر گویا شود
ماه من چون تو ملک خویی پری رخساره
نیست در روی زمین حالا مگر پیدا شود
میل پنهان تو با من هست عین لطف لیک
آه ازان لطفی کزو اظهار استغنا شود
تو کشیدی تیغ و من صد سیل بگشادم ز چشم
شد مقد غالبا عالم خراب از ما شود
پر غم او شد دل از ناصح مرا سودی نماند
غم مگر بیرون شود تا پند او را جا شود
پیش بی دردان فضولی سر بپای او منه
احتیاطی کن مبادا فتنه بر پا شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş