شمارهٔ ۲۷۲
ف فضولی بغدادی
0
Altın Yaprak
بی خط سبزت شبی هر جا که منزل داشتم
تا سحر چون سبزه پا از رشک در گل داشتم
دوش شمعی بود همرازم که از روشن دلی
بود او را بر زبان من هر چه در دل داشتم
بود اسباب کمال رفعتم چون مه تمام
چون نباشد آفتابی در مقابل داشتم
بود صد فرهاد را بر صورت حالم حسد
در نظر تا نقش آن شیرین شمایل داشتم
بر من دیوانه تشویش خرد حکمی نداشت
سوری از سودا حصاری از سلاسل داشتم
آفرین ای زورق ساغر رهاندی از غمم
من درین دریا کجا امید ساحل داشتم
گر تهی دستم ز دین و دل فضولی دور نیست
عشق بربود از کف من آنچه حاصل داشتم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş