شمارهٔ ۳۳۵
ف فضولی بغدادی
0
Altın Yaprak
به جان دور از تو ای شمع از غم شب های تارم من
مرا شب گشت از غم چند شب را زنده دارم من
مقیم گوشه تنهاییم کارم فغان کردن
چه حالست این که دارم در کجایم در چه کارم من
ترا منع از رخ او کرده ام ای مردم دیده
به رویت چون گشایم چشم از تو شرمسارم من
نشد زایل ز من آن بی قراری در غم عشقت
غم عشق تو شد افزون ولی در یک قرارم من
گر از نظاره ام بد می بری مگشا نقاب از رخ
چه سود از منع من در دیدنت بی اختیارم من
ز حالم مردم صاحب نظر دارند آگاهی
چه می دانند بی دردان خراب چشم یارم من
به آب دیده تسکین حرارت چون دهم خود را
فضولی کشته لعل بتان گلعذارم من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş