شمارهٔ ۳۳۵
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
بیا که بی تو مرا هیچ زندگانی نیست
به هجر لذت عمری چنانچه دانی نیست
مدار ماه رخ از من دریغ در شب تار
که بی حضور توام هیچ زندگانی نیست
مرا به روز غمت رنگ زعفرانی هست
به روی دل بجز از اشک ارغوانی نیست
چو چشم دوست شدم ناتوان به غورم رس
چرا که هیچ عجبتر ز ناتوانی نیست
به باد رفت مرا عمر در تکاپویت
گذشت عمر و مرا قوت جوانی نیست
به جان و دل متعطش به خاک پای توام
به سر به بندگی آیم اگر گرانی نیست
به سرو گفتم در باغ حامی گل باش
بگفت کار قدم غیر پاسبانی نیست
بگفتمش به مه ای مه که صورتش برکش
جواب داد که این کار حد مانی نیست
اگر تو وصل مرا خواهی ای عزیز به جان
مضایقه نتوان کرد رایگانی نیست
ز غصه خوردن ما هیچ برنیاید کار
حذر جهان ز قضاهای آسمانی نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş