شمارهٔ ۱۱
غ غنی کشمیری
0
Altın Yaprak
نماید حکمتش چون در شفابخشی ید بیضا
گذارد پنبه را بر داغ ماهی از کف دریا
ندارد در هوای گرم لطفی آتش صهبا
هلال عید دانم گر رگ ابری شود پیدا
نصیبی نیست از اهل کرم برگشته بختان را
که هرگز پر نسازد کاسه گرداب را دریا
زبان نی بآواز بلند این حرف میگوید
که میسازد بیکدم چوب را صاحب نفس گویا
خوشا عهدیکه مردم آدم بی سایه را دیدند
غریب است این زمان گر سایه آدم شود پیدا
رهد کی در حصار خط ز دزدان معنی روشن
کجا مهر از کلف محفوظ دارد خرمن مه را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş