جنونی کو که از قید خرد بیرون کشم پا را کنم زنجیر پای خویشتن دامان صحرا را به بزم می پرستان محتسب خوش عزتی دارد که چون آید به مجلس شیشه خالی می کند جا را…
ما بلبلان بلند نسازیم خانه را خوش کرده ایم خانه یک آشیانه را سنگین دل است هر که به ظاهر ملایم است پنهان درون پنبه نگر پنبه دانه را…
شب فراق تو ای آفتاب عالمتاب لبالب است چو گردون ز داغ سینه ما
پیریم نیست چهره زرباف باب ما دستار نقره باف ز مو بسته ایم ما
چون شکست دست و پایم مرهمی دیگر نداشت عاقبت بر خویش بستم تخته تابوت را
زنهار چشم خود را بر دست کس ندوزی خالیست کیسه از زر پیوسته آستین را
به میل سرمه ماند پیش آن مه شمع کافوری بیا پروانه روشن ساز امشب چشم غیرت را
مگذار از قلمرو تقدیر پا برون سرمشق خویش ساز خط سرنوشت را
وضع ملایم بود تیغ زبان را سپر تیره نسازد نفس آیینه آب را
تا دم از همسری زلف تو زد می گزد مار زبان خود را
شده چشم سگان کوی جانان چار از شوقش به چشم کم نبینید ای رقیبان استخوانم را
با سیه بختان بتان را التفاتی دیگر است می کند خورشید و مه آیینه داری سایه را
نماید حکمتش چون در شفابخشی ید بیضا گذارد پنبه را بر داغ ماهی از کف دریا ندارد در هوای گرم لطفی آتش صهبا هلال عید دانم گر رگ ابری شود پیدا…
اشعار آبدارم تا شد محیط عالم انداختند در آب یاران سفینه ها را
بستر عشق است اینجا مرد می بازد جگر گر همه شیر است افتاده ست بر قالین ما
15 / 129 gösteriliyor