شمارهٔ ۹
غ غنی کشمیری
0
Altın Yaprak
چشم ما روشن شد از خاک در میخانه ها
ریختند از سرمه گویا رنگ این کاشانه ها
سعی بهر راحت همسایگان کردن خوش است
بشنود گوش از برای خواب چشم افسانه ها
بر هم از سرگرمی ما خورد بزم می کشان
آتشی گشتیم و افتادیم در میخانه ها
در شب زلف تو خواب خوش نصیبم کی شود
خار می روید ز پهلویم به سان شانه ها
آتش داغ جنون از سنگ طفلان می کشد
یک نفس غافل نیند از کار خود دیوانه ها
رفت عمرم در غریبی بر بساط روزگار
گر چه همچون مهره شطرنج دارم خانه ها
بعد مردن هم نگردم سیر از صهباکشی
می به خم نوشم چو گردم خاک در میخانه ها
بعد مردن گر خورد افسوس آن سرکش چه سود
می گزد انگشت شمع از ماتم پروانه ها
دایم از مستی غنی در رقص چون دولاب باش
گر نباشد می توان کرد آب در پیمانه ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş