شمارهٔ ۵۵ - خواجه حافظ فرماید
ن نظام قاری
0
Altın Yaprak
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
در جواب او
آتشین تافته ای آل برافروخته بود
تا کجا شرب لحافی شب دی سوخته بود
اینکه دیدی که گسی خان اتابک میسوخت
اطلس قرمزی آتش ز رخ افروخته بود
قیف یک پر مکس در دل والا ننشست
یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود
زر به کف کرد طلادوزی و زرگر همه سوخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
ریش بر باد بسی داد به وقت سرما
آنکه در موسم گل موینه بفروخته بود
شمع با نسبت پیراهن زرکش دیشب
چون بدیدم نظرش بالک دلسوخته بود
خوانده ام گفته قاری همه اوصاف لباس
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş