شمارهٔ ۹۸ - وله قدس الله روحه
ن نظام قاری
0
Altın Yaprak
بچرخ میرسد از عشق تار قزآهم
زهجر جامه چو صابون در آب میکاهم
بماهتاب نپوشم کتان که میترسم
که چشم زخم رسد بر لباس از ماهم
گهی که جامه ببالای من برد خیاط
قدی دگر ز برای اضافه میخواهم
منی که دل ننهادم بشاهد بازار
فغان که بسته والا ببرد از راهم
زسرفرازی دستار بندقی چه عجب
بعقدش ار نرسیدست دست کوتاهم
نداشت مرتبه و قدر و پایه قاری
بوصف خیمه و خرگه بلند شد جاهم
نمی کنم چو گدایان همیشه مدح کدک
به ملکت سخن از وصف چارقب شاهم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş