شمارهٔ ۱۳ - قوامی در حق عمادی گوید
ق قوامی رازی
0
Altın Yaprak
ای قوامی هر که چون تو نانباست
تا قیام الساعه فخر شهر ماست
گندم فضل خدای از بهر تو
کشته اندر دستگرد کبریاست
تخمش از تقدیس عرش ایزدیست
آبش از کاریز وحی انبیاست
آسیابان آفتاب نوربخش
آسمان تیز گردت آسیاست
آسیاهای تو را از بهر آرد
زیردلو صدق درسنگ صفاست
رکن دوکان تو در شهر خرد
بر سر بازار سدرالمنتهی است
از خمیر لطف دل قرص سخن
وز تنور نور جان نور و ضیاست
نیز بهر طعمه جسمانیان
کاسه و خوان را تریدد و غباست
کز برای واجب روحانیان
لقمه تسبیح در حلق دعاست
نان موزون توای طباخ روح
ناقدان سختند نفزود و نکاست
آتش طبع توشد معیار عقل
زان تنورت با ترازو گشت راست
آفتاب ملک و دین رای تو باد
آسمان عقل و جان جای تو باد
دست تو بر هشت جنت مطلق است
بر سر هفتم فلک پای تو باد
نوبهار بوستان مملکت
فر عدل عالم آرای تو باد
سایه خورشید فضل کردگار
تاج فرق آسمان سای تو باد
بر موافق گیسوی حور بهشت
بوی خلق شادی افزای تو باد
مار زرین خلقت مشگین سخن
شکل کلک فلک پیمای تو باد
مور عنبر صورت کافور پوش
خط روزآرای شب زای تو باد
تا دل ابر بهاری در دهد
مهر بر گردون زر اندای تو باد
تا دم باد خزان زرگر شود
کان به که در سیم پالای تو باد
ابر و برق و آسمان و آفتاب
دست و کلک و همت و رای تو باد
بخت بر منشور زد توقیع ما
تا عمادی وار شد ترجیع ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş