شمارهٔ ۱۴۵
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
لب عاشق به حرف شکوه بیداد نگشاید
زبان بیدلان چون غنچه از هر باد نگشاید
چنین کز شش جهت راه امیدم بسته شد ترسم
که بر من آسمان هم ناوک بیداد نگشاید
دل آسوده را محبت کی به جوش آرد
فسون بند از زبان سوسن آزاد نگشاید
ز بیدردی نبستم لب از افغان شام هجرانش
دم آخر گره چون بر زبان افتاد نگشاید
ز قید عشقبازی لذتی دیدم که می خواهم
پس از بسمل شدن هم بند من صیاد نگشاید
ره غم می روی قدسی ز دلتنگی چه سود افغان
جرس را عقده دل هرگز از فریاد نگشاید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş