شمارهٔ ۱۷۷
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
چشم ترم گهی که به آن خاک پا رسد
باشد چنان که تشنه به آب بقا رسد
از لذت خدنگ تو ترسم که روز حشر
من کشته تو باشم و دعوای ترا رسد
گل را کند ذخیره صدساله در کنار
بوی خوش تو گر به مشام صبا رسد
ساقی که هیچ کس ز می اش ناامید نیست
ریزد به شیشه زهر چو نوبت به ما رسد
قدسی مساز رنجه دل از لاف دوستی
هر بوالهوس به پایه عاشق کجا رسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş